تبليغاتX
بهترین های روز
بهترین های روز       امین غفاري به شما كاربران عزيز خوش آمد عرض مي كند
آخرين مطالب


نويسندگان


معرفي سايت


امین غفاري به شما كاربران عزيز خوش آمد عرض مي كند


دوستان


آمار و امكانات



پيوند ها روزانه


آرشيو مطالب


تبليغات
تاريخ: چهارشنبه پنجم بهمن 1390 نويسنده: امین غفاري
بازديد: مرتبه

پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم... ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم. سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود... اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می کردیم.


می دونستیم بچه دار نمی شیم. ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از ماست. اولاش نمی خواستیم بدونیم. با خودمون می گفتیم،
عشقمون واسه یه زندگی رویایی کافیه. بچه می خوایم چی کار؟ اما در واقع خودمونو گول می زدیم. هم من هم اون، چون هر دومون عاشق بچه بودیم.

تا اینکه یه روز؛ علی نشست رو به رومو گفت: اگه مشکل از من باشه، تو چی کار می کنی؟

فکر نکردم تا شک کنه که دوسش ندارم. خیلی سریع بهش گفتم : من حاضرم به خاطر تو روی همه چی خط سیاه بکشم.

علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد.

گفتم: تو چی؟ گفت: من؟

گفتم: آره... اگه مشکل از من باشه... تو چی کار می کنی؟

برگشت و زل زد به چشامو گفت: تو به 
عشق من شک داری؟ فرصت جواب ندادو گفت: من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم.

با لبخندی که رو صورتم نمایان شد خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اون هنوزم منو دوس داره.

گفتم: پس فردا می ریم آزمایشگاه.

گفت: موافقم، فردا می ریم.

و رفتیم ... نمی دونم چرا اما دلم مثل سیر و سرکه می جوشید. اگه واقعا عیب از من بود چی؟!

سر خودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم...

طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه. هم من هم اون. هر دو آزمایش دادیم تا اینکه بهمون گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره...

یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید... اضطرابو می شد خیلیآسون تو چهره هردومون دید.

با این حال به همدیگه اطمینان می دادیم که جواب ازمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیس.

بالاخره اون روز رسید. علی مثل همیشه رفت سر کار و من خودم باید جواب آزمایشو می گرفتم... دستام مثل بید می لرزید. داخل آزمایشگاه شدم...

علی که اومد خسته بود. اما کنجکاو ... ازم پرسید جوابو گرفتی؟

که منم زدم زیر گریه. فهمید که مشکل از منه. اما نمی دونم که تغییر چهره اش از ناراحتی بود یا از خوشحالی ...

روزا می گذشتن و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر می شد.

تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود، بهش گفتم: علی، تو چته؟ چرا این جوری می کنی؟

اونم عقده شو خالی کرد و گفت: من بچه دوس دارم. مگه گناهم چیه؟! من نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم.

دهنم خشک شده بود و چشام پراشک. گفتم اما تو خودت گفتی همه جوره منو دوس داری...

گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی. پس چی شد؟

گفت: آره گفتم. اما اشتباه کردم. الان می بینم نمی تونم. نمی کشم...

نخواستم بحثو ادامه بدم... دنبال یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر گریه کنم و اتاقو انتخاب کردم...

من و علی دیگه با هم حرفی نزدیم تا اینکه علی احضاریه آورد برام و گفت می خوام طلاقت بدم یا زن بگیرم!

نمی تونم خرج دو نفرو با هم بدم، بنابراین از فردا تو واسه خودت؛ منم واسه خودم ...

دلم شکست. نمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش کرده بودم، حالا به همه چی پا زده.

دیگه طاقت نیاوردم لباسامو پوشیدمو ساکمم بستم. برگه جواب آزمایش هنوز توی جیب مانتوام بود. درش آوردم یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم.

احضاریه رو برداشتم و از خونه زدم بیرون...

توی نامه نوشته بودم:

علی جان، سلام

امیدوارم پای حرفت واساده باشی و منو طلاق بدی. چون اگه این کارو نکنی خودم ازت جدا می شم.

می دونی که می تونم. دادگاه این حقو به من می ده که از مردی که بچه دار نمی شه جدا شم. وقتی جواب آزمایشارو گرفتم و دیدم که عیب از توئه باور کن اون قدر برام بی اهمیت بود که حاضر بودم برگه رو همون جاپاره کنم...

اما نمی دونم چرا خواستم یه بار دیگه
 عشقت به من ثابت شه!!!!!!!!



تاريخ: شنبه سوم دی 1390 نويسنده: امین غفاري
بازديد: مرتبه

اشک چشام رو ببین  ,منو ترکم نکن

نرو از تو زندگیم منو  دل سرد نکن

خوشی مال تو,سختیهاش نصیب من

بی تو فقط تنهایی میشه  نصیب من

بی تو دیوونه شدم به سیم آخر زدم

گفتم رگمو میزنم,دیدی آخر زدم

روزی که تو رو دیدم تو خودم گم شدم

فکر کردم تو هستی اون نیمه ی گم شدم

ای خدا چرا واسه زخمم مرهم نشد...

چرا صبر نکر د منتظر مرگم نشد

رفتی بین مردم شدم انگشت نما

یادگاری بین ما فقط  انگشترا

چرا رفت و نذاشت بذارم سر رو شونه هاش                                                                                                                                                                                                                وقتی رفت ندیدم من اشکی رو گونه هاش

آخه چه دردیه  که  به  اون  مبتلا  شدم                                                                                                                                                                                                                                                         من دیوونه  دوستت دارمگفتنهات شدم

 

من   بخاطر   دل  اون  , از  همه   دنیام   گذشتم

ولی اون دوستم نداشت و از منو اون دلم گذشت کرد

من بخاطر وجودش  ساخته  بودم  زندگیم رو

ولی  اون از  پیشم  رفته  خراب کرده  اون   زندگی  رو

آخه چه  گناهی  تو این  مدت سر زد از من

اون که میمردم  براش,بازم رد شد  از من

حتی یه  ثانیه نبود   تو , یه ساله برام

با این و اون بودن دیگه واست طبیعی شده

نگو پسر عموته این   حرفا   قدیمی   شده

ظاهر خوبی داره ,باطنش نجیت  نیست

منو  میخواد با  دیگری   این عجیب نیست

بخدا قلب فقط مال تو  بود  ....

تو اون  رو  شکستی  فهمیدم کار تو بود



تاريخ: یکشنبه سی و یکم شهریور 1387 نويسنده: امین غفاري
بازديد: مرتبه

پرسید : چرا دیر کرده است ؟ نکند دل دیگر او را اسیر کرده است؟


خندیدم و گفتم : او فقط اسیر من است تنها دقایقی تاخیر کرده است.


گفت : امروز هوا سر بوده شاید موعد قرار تغییر کرده است ؟!


گفتم : از عشق من چنین سخن مگوی !


گفت : خوابی ... سال هاست که دیر کرده است


در آینه به خود نگاه میکنم ... آه ... عشق او عجیب مرا پیر کرده است ! 

 



تبليغات

بلاگینا

قالب های رایگان وبلاگ

قالب های بلاگفا

قالب های میهن بلاگ

قالب های پرشین بلاگ

قالب های بلاگ اسکای